قهرمان ميرزا عين السلطنه
428
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شكارها درآمدند ، دور بود . يك قوچ بزرگ از عقب آمد و از شكارها جدا شده معلوم شد تير خورده است . اگر يك نفر از ما در اين چال گردن ايستاده بوديم حكما حكما با تفنگ چهارپاره دو شكار زده بوديم . خبط شد . آن شكار تير خورده هم پيدا نشد . سوار شده رفتيم در سيلابى بوديم كه از دور يك گل معتبر شكار ديده شد . مدتى ايستاديم شكار آرام شد . با دوربين تماشا كرديم بازى مىكردند . قوچها ، ميشها را عقب مىكردند . آنقدر صبر كرديم تا ميان دره ريختند . آن وقت سوار شده تاخت رفتيم جلوى آنها را گرفتيم . سه چهار مرتبه پياده شديم . شاه پلنگ خان سركشيد و باز سوار شده جلوتر رفتيم . آخر پياده شده يك مرتبه شكار از دويست قدم فاصله بيرون آمد . شاه پلنگ خان تفنگ گلوله داشت فورا دو تير انداخت . ماها تماما چهارپاره داشتيم و ميدان چهارپاره نبود . وقتى كه دور شدند چند تير گلوله انداختيم . بدون ثمر و دلخوشكنك بود . شاه پلنگ خان سوار شده جلو رفت . يك مرتبه فرياد كرد كه زدم . رفتيم يك قوچ چهار سال ابلق بسياربسيار قشنگ زده بود . مدتى معطل شده شكم قوچ را خالى كرده بار كرده و رفتيم . فخر الملك و دائى جانم جدا شده از راه ديگر رفتند . اين شكارها از شكارگاههاى مخصوص اعليحضرت نيست . خيلى كم اينجا تشريف مىآورند و بيشتر از شكار بالاتر آمده با وجود اين آنقدر شكار دارد . شكار جاجرود بىحساب است . به تعداد برنمىآيد . يك گل شكار معتبر ديگر از دور ديده شد . بارى بالا رفتيم كمى داخل شكارگاه مخصوص شديم . شش هفت قوچ يك مرتبه از جلو درآمدند . شاه پلنگ خان تيرى انداخت نخورد . خدا شاهد است وقتى كه صداى تفنگ بلند شد ديدم يك قوچ پريد بالا كه سه چارك بيش شاخ داشت . حضرت و الا پياده شده يك تير انداختند . قوچ تكانى خورده از پشت يال سرازير شد . چون سرازير بود رفت . ده قدم فاصله يك گل كه به قدر ده دقيقه شكار بالا مىآمد از دور ديده شد . تولوى خان تاخت كرد و دو تير انداخت ، اما خيلى دور بود . در اين بين يك دستهء ديگر بالاى قلهء كوه دور يك سنگ « چيق » زده بودند . حضرت و الا پياده شده يك تير گلوله انداختند . يك مرتبه شكارها سرازير شدند و غايب شدند . يك معركهاى بود . فخر الملك و دائى بى خود رفتند . اسبها از طاقت افتاده بودند . خيلى سخت حركت مىكردند . بارى من ايستادم . قريب صد شكار از دور مىرفت . تماشاى آن را مىكرديم . حضرت و الا بالا رفت . يك مرتبه صداى پنج شش تير تفنگ درآمد . اوقات تلخ بالا رفتم كه چرا من نرفتم . وقتى رسيدم شاه پلنگ خان يك توقلى را عقب كرده و توقلى زخمى حضرت والاست ، سرازير شده افتان و خيزان مىرود . تولوى خان و شريف خان رفتند . من مراجعت كردم . رسيدم خدمت حضرت و الا و گفتم شكار سركار را مىآورند . حضرت و الا فرمودند و قسم ياد كردند كه به قدر پانصد شكار بود . اين چند گل به هم ريخته و يك گل معتبر شده بودند . حضرت و الا دو سه تير گلوله انداخته بودند و يك توقلى افتاده بود . بارى از آنجا سرازير شده رفتيم . دو شكار ديگر ديده شد تا رفتيم تفنگ خالى كنم پشت كوه رفته ديده نشدند . چهار نفر بوديم . راه را گم كرده تا يك ساعت و نيم از شب رفته مىآمديم ، تا آخر به رودخانه رسيده لله الحمد سلامت وارد